تبليغاتX
یکی هست ---- خدا هست

------یکی هست خدا هست------

پدری با مقداری پول برای بردن پسرش به سینما از خانه خارج شد .پسربچه بسیار خوشحال بوده ودائم می پرسید که چه مدت دیگر به سینما می رسند . همین که به یک چراغ قرمز رسیدند ، گدایی را دیدند که روی آسفالت نشسته ، اما هیچ چیز نمی طلبد.

با خود صدایی را شنید که گفت :

تمام پولی را که همراه داری به او بده.

پدر نیز به صدا گفت:

من به پسرم قول داده ام که به سینما برویم.

آن صدا پافشاری کرد که :

همه پولت را بده.

(می توانم نصف آن را به او داده و با نصف دیگرش پسرم تنها به سینما برود و من نیز بیرون سینما منتظرش بمانم)

اما آن صدا که نمی خواست جر و بحث کند فقط گفت:

همه را بده .

پدر که حتی وقت توضیح دادن به پسر را نیز نداشت ، اتومبیلش را نگه داشت و تمام پولی را که به همراه داشت به گدا داد.

گدا گفت :

خداوند وجود دارد و خودش این موضوع را به من نشان داد . امروز روز تولد من است.من هم غمگین و شرمنده از این بودم که همیشه باید گدایی کرده وصدقه بگیرم. به همین خاطر با خود عهد کردم که هیچ نخواسته وفکر کردم :

اگر خدایی وجود دارد او به من هدیه ای خواهد داد.

*********************

Θگاهی وقتا،،،، وقتی از زندگی خسته میشم و تنها ...........فک میکنم  دیگه هیچ کسی رو ندارم که به فکرم باشه و دوستم داشته باشه یه ریزه که فکر میکنم تو دلم به خودم میگم خیلی احمقی پس خدات  چی؟خدات همیشه با تو خدات همیشه به یادته همیشه حواسش با تو  خدا جون دوست دارم .......خداجون میخوامت نه برای حل مشکلام نه برای خودم نه واسه بودن و نبودن..........از ته دل دوست دارم اما بعضی وقتا نییدونم چرا بعضی چیزایی پیش میاد که فراموشت میکنم کاری کن که اینطور نشه .

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:37 توسط lanselot

دختر كوري تو دنیا زندگی می کرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم

 يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

 وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.

 بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:4 توسط lanselot |

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:48 توسط lanselot |

همراه با رنگی به سپیدی یاس و به گرفتگی کبود ،

 

از جنس یاس های سپید مهربانی

 

هم صدا و هم آوای مرغان ملکوتی ،

 

 هم صدای سوگواران کوی دوست

 

هم نوای سوخته دلان شیدایی

 شهادت یاس گلگون بهشتیان رو به همه دوستای گلم تسلیت میگم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:52 توسط lanselot

نم نم باران

بوی خاک

عطرزندگی

شوق گل

چه فایده....

چه فایده وقتی..

وقتی عشق ابدیم ناراحت است

وقتی آسمان ابری است

آسمان دلش گرفته

هروقت چک چک باران

به پنجره میخورد

می دانم

بازهم معشوق ابدیم ناراحت است

بازهم

انسانی دیگر

دیوانه ای دیگر

قلبش راویرانه کرده

خدایم بازهم تنهاست

چک چک باران

مرا یاد تنهائیت می اندازد

یاددل گرفته ات

ای خدای من !

گفت دلت با دیگری است؟ در نگاهت عشق من خاکستری است ؟

خود بسی بهتر نگویم من ترا ، این سکوت من کلام بهتری است.

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط lanselot |

 

نگفته بودم!
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم...

دوستایی که لفط کردن قبلنکا منو لینک کردن لفطا اسم وبمو تغییر بدن یا فقط بنویسن....لانسلوت اینجوری بهتر تره

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:32 توسط lanselot

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:38 توسط lanselot |

باور نمي كني ؟‌ اشك است گواهي خنده هايم

مرگ است شاهد ضجه هايم ..

.   .   .   من مي خندم . . .

به زندگي كردنشان به خنديدنشان به فكر كردنشان به افكارشان به افكارم به خودم ....

مي خندم نه  مي گريم ٬ گريه مي كنم براي آدمها :براي خودم .!

قهقه هايم طنين اشك هايي كه از بلندايي بلند سرازير مي شوند

٬٬٬

مي خندم به خنده ي خندان روزان اين روزهاي خنده آور .

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 8:41 توسط lanselot |

آتش احتياجم را ديرگاهي است .............كه در زير خاكستر خاموشي.......... پنهان كرده ام

Home
Email
Night Skin